خنده ی دختران و غرش من
ریخت بر فرق ژاله، چون باران؛
لیک او بود غرق حیرت خویش
غافل از اوستاد و از یاران

خشمگین، انتقامجو، گفتم:
بچه ها! گوش ژاله سنگین است !
دختری طعنه زد که : نه خانم!
درس در گوش ژاله، یاسین است !

باز هم خنده ها و همهمه ها
تند و پی گیر، می رسید به گوش
زیر آتشفشان دیده ی من
ژاله آرام بود و سرد و خموش

رفته تا عمق چشم ِ حیرانم ،
آن دو میخ نگاه خیره ی او
موج زن، در دو چشم بی گُنهش،
رازی از روزگار تیره ی او

آن چه در آن نگاه می خواندم
قصه ی غصه بود حرمان بود
نامه یی کرد در سخن آمد
با صدایی که سخت لرزان بود:

فعل مجهول، فعل آن پدری ست
که دلم را ز درد، پر خون کرد
خواهرم را به مُشت و سیلی کوفت
مادرم را ز خانه بیرون کرد

شب دوش از گرسنگی تا صبح
خواهر شیرخوار من نالید
سوخت در تاب تب برادر من
تا سحر در کنار من نالید

در غم آن دو تن، دو دیده ی من
این یکی اشک بود و آن خون بود
مادرم را دگر نمی دانم
که کجا رفت و حال او چون بود ...

گفت و نالید و آن چه باقی ماند
هق هق ِ گریه بود و ناله ی او
شسته می شد به قطره های اشک
چهره ی همچو برگ لاله ی او

ناله ی من به ناله اش آمیخت
که: غلط بود آن چه من گفتم؛
درس امروز، قصه ی غم توست
تو بگو ! من چرا سخن گفتم ؟

فعل مجهول، فعل آن پدری ست
که تو را بیگناه می سوزد
آن حریق هوس بوَد که در او
مادری بی پناه، می سوزد ... .