جوانه و سنگ

زیر یه سنگ سیاه ، دونه ای زد جوونه

سر در آورد از تو خاک ، آسمونو ببینه

سایه ی سیاه سنگ ، افتاده روی تنش

سردی پیکر سنگ ، مونده بود رو بدنش

خسته شد ، نشست رو خاک اون جوونه ی قشنگ

نتونست بیاد بیرون ، از زیر سینه ی سنگ

گفت که زیر سنگ سخت ، من غریب و اسیرم

زیر این حجم کبود ، جون می دم من ، می میرم

سنگه تا حرفو شنید ، قلب سنگییش شکست

گفت که با این همه درد ، نمیشه اینجا نشست

لب پرتگاه جنون ، لغزید و افتاد تو رود

چشمای جوونه دید ، آفتاب و هرچی که بود

چه قشنگه کار سنگ ، تو سکوت شعر من

رسیدن به اوج عشق ، قصه ی سقوط سنگ

یکی هست که می گذره ، از خودش ، ببین چه سخت

سنگه افتاد ته رود ، تا جوونه شد درخت